یار دبستانی من

دوربین مخفی

یکی از سال های تحصیلی مدير دبيرستان محمد مرداني اذر  بودم و البته 3 كلاس راهنمايي هم داشتيم  كلاس سوم تجربي  كلاس دوم انساني و كلاس اول متوسطه  دانش اموزانمان را بردیم به اردوی فرهنگی سیاحتی

مراکز مورد بازدید و گشت و گذار عبارت بودند از

روستای کندوان اسکو 

باغ مشروطه

باغلار باغی تبریز



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدي محبي دولت اباد  | 

درس معلم اربود زمزمه محبتي جمعه به مكتب اورد طفل گريزا پا را

مدرسه ما يه مدرسه چند پايه بود تو روستاي ..............

مدير اموزگار يه معلم خاصي بود عقايد و اخلاق و ويزگي هاي غير متعارفي داشت به هيچ عنواني نميشد عكس العملش را در مورد رفتار و اعمال دوستاش و همكاراش سنجيد

ولي در كل فردي حسود بود  ولي چون من موقتا اونجا بودم و قرار بود به عنوان مدير مدرسه  برم روستاي ديگه  زياد اهميت نمي دادم (ولي بعدا به خاطر انس با دانش اموزا و فك كردم بودنم انجا مفيده نرفتم )

همان ابتدا كه قرار شد كلاس ها رو سازماندهي كنيم



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدي محبي دولت اباد  | 

صاف و زلال

و


یک مدرسه مختلط راهنمایی با 50 دانش اموز دختر و پسر مزین به اسم تنها شهید بسیجی دهکده

یک مدیر جوان و بی تجربه با 8 معلم با سابقه

حدود 20 دانش اموز دختر

در سه پایه تحصیلی

همه صاف و صادق

همه شاد و خوشحال

همه مهربان

چه روزای خوبی داشتم من



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدي محبي دولت اباد  | 

خاطرات مدرسه ي شهيد جعفر زاده فتحعلي سلطانلو ي كليبر ((ساسان))

در سالی که من مدیر دو نوبته مدارس شهید حیدر پور و راهنمایی امام صادق ع بودم در پایه اول ابتدایی دانش اموزی به نام ساسان شیرین زاده ثبت نام شده بود این دانش اموز زرد پوست به لحاظ جثه خیلی خیلی نحیف و ضعیف بود . دانش اموزان هم محلی اشان از من یه چهره ترسناک در ذهن این کودک به وجود اورده اند .3 روز از شروع سال تحصیلی می گذشت ولی ساسان هنوز توکلاس درس حاضر نشده بود من تلفنی با خانواده ی او تماس گرفتم بعد چند ربعی مادرش به مدرسه امد و اعلام کرد که ساسان به خاطر ترس از من نمی خواهد مدرسه بیاید . من متعجب شدم و گفتم سر کار خانم هنوز نیامده ترسش از چیه ؟ گفتن که بچه ها طوری از شما گفتن که دیگه ساسان تو خونه هم وقتی شلوغ می کنه اسم شما که میاد ساکت می شه /

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدي محبي دولت اباد  | 

سوتی من

بعد چندین سال مدیریت تو مقطع راهنمایی و دبیرستان شرایطی پیش اومد که من پارسال برای چهار ماه برگشتم مقطع ابتدایی به عنوان آموزگار چندپایه

پایه های تدریس من عبارت بودند از پایه اول دوم سوم ابتدایی ، واقعیتش من دوره های ضمن خدمت کتاب های جدیدالتالیف ابتدایی را سپری نکرده بودم اخه من از همون 10سال پیش شدم مدیر راهنمایی و دبیرستان و از مقطع ابتدایی دور شدم

تازه شیوه ارزشیابی هم از نمره ای به توصیفی تغییر کرده بود

به هر حال چند روز از تدریس چندپایه من تو مدرسه می گذشت که صبح اول وقت که رسیدم دم مدرسه دیدم مادر چند تا از بچه ها جلو در مدرسه ایستاده اند و منتظر من هستند

مادر محراب که خانم با سوادی بود نزدیکتر شد و گفت اقای محبی با شم حرف داریم گفتم بفرمایید

گفت اقای محبی شما از قرار معلوم سر رشته ای تو تدریس مقطع ابتدایی ندارید گفتم چطور

گفت اخه شما تکالیف کتاب بنویسیم و ... مورد ارزشیابی قرار نمی دهید

گفتم اصلا اینطور نیست من محاله بدون ارزشیابی یک درس درس جدید شروع کنم

گفت چرا پس تو کتاباشون خبری از ارزشیابی نیست

گفتم مگه کتاب دفتر نمره ست که من ارزشیابی کنم

کیف محراب و ازش گرفت و کتاب بنویسیم و در اورد و انگشتش و گذاشت روی مربع هایی که روی گوشه سمت راست وچپ کتاب چیده شده بودند ، گفت اقای محبی اینا چیند ؟

معاون آموزگارم اومد بغل دستم ایستاد

من گفتم خوب مشخصه مربع

گفت واسه چی گذاشتن اینجا

گفتم :لابد واسه خوشگلی من چی می دونم واسه چی

نگا کرد به خانومای دیگه و گفت واقعا که !

معاون اموزگار فورا گفت اقای محبی شوخی می کنند

روزای اول مدرسه است، شما هم باید یه کم توقعتان را بیارین پایین اینجا کلاس چند پایه است فرصت نمیشه هر رور اون مربع ها تکمیل شن

به هر حال از من خواست برم سر کلاس و خودش با اونا گرم صحبت شد

بعد رفتن خانوما اومد در کلاسمو زد و گفت : اقای محبی واقعا نمی دونید اونا چیند ؟

گفتم نه

گفت ای بابا مقصر منم من باید همون روز اول در مورد این کتابا براتون توضیح می دادم

گفتم حالا بگو چی اند ؟

گفت خب

مربع اولی تیک بخوره یعنی بسیار خوب

مربع دومی...........یعنی خوب

مربع سومی از از بالا به پایین در حد انتظار

چهارم یعنی نیاز به تلاش بیشتر

........................

خب دیگه یه سوتی ناب داداه بودیم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدي محبي دولت اباد  | 

وقتي عشق خاموش مي شود

يه روز با يكي از دوستان كه همدان خدمت مي كرد نشستيم و خاطره گفتيم

يه روز از روي كنجكاوي رفتم سر كيف بچه ها ، مدرسه مختلط بود

همينجور كه كيف بچه ها رو مي گشتم متوجه يه نامه در لاي كتاب ديني يكي از دانش اموزا شدم حس كنجكاوي منو تحريك كرد تا نامه رو بخونم

نامه از زبان يكي از همكاراي خانم شيفت بعدي به يكي از همكار هاي من بود



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدي محبي دولت اباد  | 

خاطره از دهيار شدن من در روستاي فتحعلي سلطانلو ي كليبر

در سال ۸۴-۸۵ من مدیر مدرسه راهنمایی شهید جعفرزاده روستای فتحعلی سلطانلو بودم به دلیل اختلافاتی که دهیار با اعضای شورا اسلامی پیدا کرده بود از سمت خود استعفا داد و شورای اسلامی از بنده دعوت کردند تا دهیاری روستا را بر عهده بگیرم  ابتدا من از قبول ان سر باز می زدم چون نمی توانستم همزمان هم مدرسه و هم روستا را اداره کنم از ان مهمتر فکر از دست دادن تعطیلات تابستان هم بودم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدي محبي دولت اباد  | 

حضور خيرين مدرسه ساز برادران مرداني اذر در مدرسه محمد مرداني اذر 5 نعمت اله ي صوفيان

امروز نزدیکی های ساعت 20/11 قبل از ظهر متوجه حضور دو چهره ماندگار ایران زمین برادران مردانی آذری ( حاج کریم و حاج علی )در حیاط آموزشگاه شدیم که محوطه را بازدید می نمودند



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدي محبي دولت اباد  | 

كسب رتبه صداقت و امانتداري توسط يك دانش آموز

چند سال پیش  ۲ تا دانش اموز داشتم  که باهم پسر خاله بودند و  توی یک کلاس باهم  درس می خواندند.

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدي محبي دولت اباد  | 

خاطره از اولين ديدار من با حاج كريم مرداني اذر خير مدرسه ساز

من در مرداد  سال ۱۳۸۶ از منطقه اموزش و پرورش عشایر کلیبر  طی انتقال اداری با پست راهنما مسئول نهضت  به منطقه صوفیان امدم  بعد از ۳ هفته به صلاحدید ریاست وقت اقای پرهیزکار استعفا داده و به عنوان مدیر  دبیرستان  محمد مردانی اذری  منصوب شدم 

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدي محبي دولت اباد  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر