X
تبلیغات
یار دبستانی من - خاطرات
در سالی که من مدیر دو نوبته مدارس شهید حیدر پور و راهنمایی امام صادق ع بودم در پایه اول ابتدایی دانش اموزی به نام ساسان شیرین زاده ثبت نام شده بود این دانش اموز زرد پوست به لحاظ جثه خیلی خیلی نحیف و ضعیف بود . دانش اموزان هم محلی اشان از من یه چهره ترسناک در ذهن این کودک به وجود اورده اند .3 روز از شروع سال تحصیلی می گذشت ولی ساسان هنوز توکلاس درس حاضر نشده بود من تلفنی با خانواده ی او تماس گرفتم بعد چند ربعی مادرش به مدرسه امد و اعلام کرد که ساسان به خاطر ترس از من نمی خواهد مدرسه بیاید . من متعجب شدم و گفتم سر کار خانم هنوز نیامده ترسش از چیه ؟ گفتن که بچه ها طوری از شما گفتن که دیگه ساسان تو خونه هم وقتی شلوغ می کنه اسم شما که میاد ساکت می شه /

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدي محبي دولت اباد  | 

يه روز با يكي از دوستان كه همدان خدمت مي كرد نشستيم و خاطره گفتيم

يه روز از روي كنجكاوي رفتم سر كيف بچه ها ، مدرسه مختلط بود

همينجور كه كيف بچه ها رو مي گشتم متوجه يه نامه در لاي كتاب ديني يكي از دانش اموزا شدم حس كنجكاوي منو تحريك كرد تا نامه رو بخونم

نامه از زبان يكي از همكاراي خانم شيفت بعدي به يكي از همكار هاي من بود



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدي محبي دولت اباد  | 

در سال ۸۴-۸۵ من مدیر مدرسه راهنمایی شهید جعفرزاده روستای فتحعلی سلطانلو بودم به دلیل اختلافاتی که دهیار با اعضای شورا اسلامی پیدا کرده بود از سمت خود استعفا داد و شورای اسلامی از بنده دعوت کردند تا دهیاری روستا را بر عهده بگیرم  ابتدا من از قبول ان سر باز می زدم چون نمی توانستم همزمان هم مدرسه و هم روستا را اداره کنم از ان مهمتر فکر از دست دادن تعطیلات تابستان هم بودم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدي محبي دولت اباد  | 

امروز نزدیکی های ساعت 20/11 قبل از ظهر متوجه حضور دو چهره ماندگار ایران زمین برادران مردانی آذری ( حاج کریم و حاج علی )در حیاط آموزشگاه شدیم که محوطه را بازدید می نمودند



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدي محبي دولت اباد  | 

چند سال پیش  ۲ تا دانش اموز داشتم  که باهم پسر خاله بودند و  توی یک کلاس باهم  درس می خواندند.

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدي محبي دولت اباد  | 

من در مرداد  سال ۱۳۸۶ از منطقه اموزش و پرورش عشایر کلیبر  طی انتقال اداری با پست راهنما مسئول نهضت  به منطقه صوفیان امدم  بعد از ۳ هفته به صلاحدید ریاست وقت اقای پرهیزکار استعفا داده و به عنوان مدیر  دبیرستان  محمد مردانی اذری  منصوب شدم 

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدي محبي دولت اباد  | 

 

 

چند روز پیش گوشیم زنگ زد شماره ناشناس بود و من چون به تماس های ناشناس گوشیم جواب نمی دم  ولش کردم اما چند تا اس ام اس مودبانه هم از ان شماره دریافت کردم  ........در ادامه بخوانید


لذا با اولین تماس مجدد گوشیم را برداشتم صدای پسری بود :شما اقای محبی هستید

 

گفتم:  بله  ٬ُ پشت خطی گفت:  من کاظم زاده هستم عظیم کاظم زاده دانش اموز شما  

خوشحال شدم  و گرم احوال پرسی ٬ اما شماره مرا از کجا اورده بود ؟؟. گفت : سیری در اینترنت داشته و دنبال اطلاعاتی از کلیبر و روستاش بوده  که به وبلاگ من بر خورده بود ٬  خلاصه از من خواست بیشتر در مورد روستایشان بنویسم و من هم قبول کردم

پس می نویسم

روستای فتحعلی سلطانلو ٬  در همسایگی روستای قیه باشی از توابع بخش مرکزی کلیبر قرار دارد البته با روستای اولی قشلاق  و اجاق کندی  و روستای........  همسایه میباشد و اولین و نزدیک ترین روستا به کلیبر در بین روستاهای تحت پوشش اداره اموزش و پرورش عشایر است ٬ روستایی که خیلی ها در ارزوی خدمت در ان هستند به دلیل نزدیکی و وجود وسایل نقلیه ٬ مغازه و ....

روستایی که من هرگز نمی توانستم با امتیاز معلمی در ان حضور  بیابم !!! چرا که معلمینی با ۲۰ سال  سابقه خدمت در روستاهای دور تر  از ان  خدمت می کردند.   ولی چون مدیریت انتصابی است ٬ من به عنوان مدیر اموزشگاه راهنمایی انجا منصوب شدم ٬  شانسی که از اول خدمت با من بوده است

مسیر اصلی رفت و امد از روستای قیه باشی می باشد و فاصله این دو روستا از هم یک کیلومتر می باشد .  در خود روستا یکی دو نفری هستند که کرایه کشی می کنند٬ نام یکی اشان عزیز اقا فتحی می باشد که از هیکل برای خودش یلی می باشد٬ ولی با ان هیکل مخوف اش ٬فرد متشخصی می باشد.

  اما اکثر با رانندگان قیه باشی هماهنگ می شوند و صبح زود ٬ راننده ها می ایند و مسافران را از فتحعلی سلطانلو سوار می کنند ٬ ما خودمان با فردی به نام محرمی که سال ۸۱ خواهر و برادرشان( سولدوز و اولدوز ) در روستای صومعه دانش اموزمان بودند و پدرش کربلایی ٬فردی ساده و مذهبی بود  به کلیبر می رفتیم.  مردم قیه باشی بر خلاف اینکه در منطقه به شر و شور بودن معروف اند اما برای افراد غیر بومی لااقل برای من بسیار بسیار مهربان بودند ٬ البته در ایامی که هوا مساعد باشد از جاده خاکی که در دل کوهی که روستا ی اولی قشلاق پشت ان قرار دارد  هم می شود به جاده کلیبر رسید .

روز اول ورودم به روستا که از مسیر قیه باشی بود به همراه حاج هدایت کوهی مدیر اسبق با چهره روستا اشنا شدم  ٬ مدرسه درست در خروجی روستا به طرف محبعلیلو قرار داشت و هیچ منزلی در ۲۰۰ یا ۳۰۰ متری ان قرار نداشت ٬ محیطی دنج و بدور از سر و صدای معمول روستا ٬ و ۱.۵ متری هم از جاده پایین تر بود  . چون ایام ارائه نتایج شهریور و ثبت نام بود تنی چند از بچه ها هم امدند  و من با انها اشنا شدم 

به هر حال ٬ ما در مدرسه مستقر شدیم و بلاخره کلاس ها هم دایر شد . البته ما در مدرسه ابتدایی با مجوز اداره اسکان یافتیم ( من و دوستم بهمن ریاضی دبیر ریاضی ). این عظیم کاظم زاده   بالا اسمش رو بردم ٬ دانش اموزی بود که سر و وضعش به دانش اموزان روستا نمی خورد٬  مثل بچه ی شهریا بود و با پدر بزرگش زندگی می کرد ٬ چون  پدرش در تهران کار می کرد  . بچه ای بود ٬  که حرف معلم برایش حجت بود و ما ندیدیم  ٬ هیچ وقت معلمی ازش شکایت داشته باشد ٬ شاگرد اول نبود اما شاگرد زرنگی بود و مودب ٬ یک جلیقه پشمی که مادر بزرگا می بافند هم تنش بود ٬ به نظرم  سبز رنگ بود ٬ و خودش هم  از دانش اموزان  یکمی با نمکتر

تا می امدی عصبانی بشی ٬  اشک در چشماش حلقه می زد و من چون خوشم می امد ٬ دنبال فرصت می گشتم  تا خطایی ازش سربزند و من  اشک چشاش و ببینم (مگه این فرصت پیش می اومد )

عموش کارمند شبکه بهداشت اولی قشلاق بو د  و دهیار روستا ی فتحعلی سلطانلو  ٬  فردی باسواد و مداح و خوش هیکل ٬  و البته مورد استقبال شورا نبود یا بعدا چنین شده بود

پدر بزرگش میرزا بود ٬ و مورد اعتماد و احترام ٬  یه کمی هم تند خو  و حال گیر  ٬ بخصوص چون تله علف هاش در همسایگی مدرسه ابتدایی بود و هر از گاهی توپ بچه ها می افتاد در تله علفهاش ٬ و بچه ها برای برداشتن توپ شان ٬  دسته های علوفه هاش رو بر هم می زدند ٬ خیلی عصبانی و و حشتناک می شد ٬  البته زیادی سنش ان را توجیه می کرد .

 به هر حال انتخابات شورا های اسلامی در راه بود و افرادی چون موسی پورمحمد ٬  عزیزاله بیانی     و بهادر عبدالهی  و جعفر نامی که دخترش طهمز پور  در مدرسه ما درس می خواند.  البته این طهمز پور به اسرار موسی ٬ در انتخابات شرکت کرده بود و قبل از رای گیری به نفع موسی کنار رفته بود

به هر حال موسی ٬ در طول ثبت نام و تبلیغات از مدرسه دور نماند و اصرار داشت ٬ که ما رای خودمان را به ایشان بدهیم و از تقلب های احتمالی از سوی سایرین خبر می داد . یاد دارم ٬  روزی امد و گفت که شنیده است من رایم را به او نخواهم داد و گفت چون من بومی روستا نیستم ٬ حق رای دادن هم ندارم.   گفتم : موسی جان اگر من این حق و ندارم  ٬ چرا اصرار داشتی رایم را به شما بدم  ؟؟؟؟باز همان خنده خنده دارش را زد و بلاخره با اخذ تعهد از بنده اجازه داد در رای گیری شرکت کنم.

 البته از این ها حساس تر و جالبتر شوراهای قیه باشی بودند که احتمال می دادند ما جزو عوامل صندوق انجا باشیم ٬ برای همین ما را به شام و ناهار هم دعوت کردند و حتی برایمان گوشت بوقلمون هم اوردند  و البته والح نامی هم مرا را قصاص قبل از جنایت نمود و تهدیدمان کرد.

  من  از طرف فرمانداری مسئو ل صندوق قیه باشی شدم ٬  ولی چون جو انجا را خطرناک دیدم موسی را به ان ترجیح داده و  انصراف دادم ٬ ولی گفتم : من فقط منشی خواهم بود تا با موسی کمتر تنش پیدا کنم . روز رای گیری فرا رسید ۳ نفر نامزد که هر سه تایشان انتخاب می شدند ولی چرا این همه موسی تنش ایجاد می کرد؟؟؟ خدا می داند !!! البته از طرف روستا یک ناهار مفصل برایمان تدارک دیدند   و هزینه اختصاصی ناهار و پذیرایی فرمانداری هم به پیشنهاد بنده به سربازها داده شد . به هر حال رای گیری با هزار حرف و حدیث ساعت چهار بعد از ظهر تمام شد .  و موسی پور محمد با اکثریت ارا شدند شورا .

البته طهمزپور که استعفا داده بود هم سه رای اوردند  .  و انتخابات روستای قیه باشی به درگیری و مداخله یگان ویژه انجامید و ۴ نصف شب بود و بهمن ریاضی که در قیه باشی منشی صندوق بود  و من نگران حالش به سلامت امد٬  اما موسی بر خلاف تصوری که داشت نتوانست رییس شورا شود و پدر زینب ٬ عزیز اله بیانی شدند  رییس شورا  ٬ و از اینجا اختلافات با دهیاری شروع شد

موسی صبح همان روز با کت شلوار طوسی رنگ خود و کیف دستی چرمی در کلیبر حضور یافت و به تمامی ادارات گوشزد کرد که به کوری چشم شما من باز شورا شدم

البته واقعا موسی برای روستا نعمتی بود  ٬ اداره ای نبود که موسی با ان درگیر حل مشکلات روستا نبود و با پا فشاری  و حضور های مکرر خود مسئولین را جان به لب اورده بود ٬  بخصوص که انتخابات نمایندگی هم در راه بود و موسی با نماینده کلیبر فتحی پور در ارتباط تنگاتنگ ٬ چرا که قول رای های روستا را به ایشان داده بود .

این موسی با ارتباط خود با نماینده برای خود خیالی شده بود ٬ سرباز معلم استخدام می کرد ٬ معلم انتقال می داد ٬ خدمت سربازی درست می کرد ٬  وام بانکی درست می کرد ٬ به هر حال سرش گرم رفع مشکلات مردم بود  و مردم هم دوستش داشتند ٬ بخصوص جوانان روستا به هر نیتی

در کلیبر بجز وقت ناهار که در ابگوشتی بابک کلیبر مهمان افرادی بود که برایشان کار درست می کرد ٬  هیج کجا نمی توانستی پیدایش کنی

و تنها کسی بود که بدون وقت قبلی ٬ هر روز خدا به دیدن فرماندار می رفت  و مشکلات روستاها را گزارش می داد  و این برای فرماندار هم عادت شده بود

چون تصمیم داشت سوم راهمنایی را اخذ کند و دیپلم بگیرد ٬ و لابد بعدش لیسانس و بعد هم نماینده مجلس و انوقت بیا و ببین چه می شد

به هر حال من دوستش داشتم این موسی را ....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدي محبي دولت اباد  |